تبليغاتX
"کلبه ام تاریکه مثل شب"


"کلبه ام تاریکه مثل شب"

 

خدا

خدا

تا کی....

صدایت کنم.

تو را بخوانم.

تا کی...

جوابم را نمی دهی؟

تا کی...

حرف هایم  را نمی شنوی؟

تا کی...

تا کی...

غمگین تر از همیشه باشم؟

و باز هم می گویم

تا کی....

تا کی....

و

تا کی؟

تا شاید جوابی در بی جوابی هایت بشنوم.

اه خدای من.

دیروز صدایم را کسی نمی شنید

و

امروز

صدای بی صدای بغض شکسته شده ام را.

اه خدای من.

به جز تو از چه کسی کمک بگیرم؟

به جز تو در این دنیای پر از نیرنگ و فریب

به چه کسی پناه برم؟

به جز تو به چه کسی پناه برم؟

تو می دانی....

اشک های ریخته شده ام را.

تو می دانی....

چگونه خرد شدنم را.

تو میدانی....

و

تو می دانی

به جز تو چه کسی می داند؟

به من بگو...

چه کسی می داند؟

              

حتی نوشته هامم دارن

...

دوست ندارم بگم

اگه بگم

صدای شکستنم

بلندتر میشه

...

نمی تونم تحمل کنم خدااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:16 توسط رویا| |


 
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش 

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام

 تو را دیگرى باید برایت بسازد

و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست 

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند

 و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشانشناختى

و یادت باشد که

کارى نه چندان راحت است

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:56 توسط رویا| |

  بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب

همه چیزم زیادی میکند حیف
که یار از این میان کم دارم امشب

چو عصری آمد از در گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب

ندانستم که بوم شام غمگین
ببام روز خرّم دارم امشب

برفت وکوره ام در سینه افروخت
بین آه دمادم دارم امشب

به دل جشن و عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب

درآمد یارو گفتم دم گرفتیم
دمم رفت و همه غم دارم امشب

به امیدی که گل تا صبحدم هست
به مژگان اشک شبنم دارم امشب

مگر آبستن عیسی است طبعم
که بر دل بار مریم دارم امشب

سر دل کدن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب

اگر روئین تنی باشم به همّت
غمی همتای رستم دارم امشب

غم دل با که گویم شهریارا
که محرومش ز محرم دارم امشب

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 14:12 توسط رویا| |

 4
 

مي روي با اشك حسرت ديده ام را تر كني
مي روي تا با نبودن عشق را پرپر كني

آن همه گفتي نگاهم با نگاهت زنده است
من نباشم مي تواني روزها را سر كني؟

در نبودت گريه كردم ، آينه احساس كرد
آينه شو تا گريه ام را حس كني باور كني

سبز در عشقت شدم كم كم تو دانستي ولي
عاقبت مي خواستي ...

بعد تو در سينه نامت مي شود يك خاطره
كاش مي شد ...

نمی خوام بگم ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:55 توسط رویا| |

 

                                    

این توصیه ها را یک مشاور روانشناس برایم گفته است. آنقدر جالب بودن که بد ندیدم به شما هم منتقلشان کنم. هر چند با موضوع وبم نمی خونه ولی جالبه البته برا خانما.

بقیه در ادامه مطلب .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:10 توسط رویا| |

 

 

 

چه با تو وچه بدون تو

بی دلیل و بدون هیچ چاره ای زندگی می گذرد

ولی به سختی

چه با هم وچه دور از هم

بدون دلیل به زندگی کردن محکوم هستیم

چه با خیال و رویا و چه در حقیقت

تنها دلیل زندگی خوشبخت شدن هست

نه تو گناهی داری ونه من

اینک نه تو کنار منی ونه من کنارت

ولی با این حال باز هم زندگی در جریان است

در انتطار آن زمانی که می آیی و نگاهت را به نگاهم می سپاری

چشم به راهت نشسته ام

آن زمان که بدون ترس و استرس می توانیم حرف دلمان را بر زبان بیاوریم

وقتی در عشق های غریبه برای دلمان مرحمی پیدا کنیم

و آن زمان است که به فکر فرو می رویم

و برای کارهایمان دلیلی جستجو می کنیم

آری آن زمان اطرافمان را احاطه خواهد کرد

یک پوچی که هرگز پایانی ندارد

در یک لحظه تمام تصور و رویاهایمان

برایمان بی معنی خواهد بود

آن زمان است که ما به باور میرسیم ومعنی عشق را درک می کنیم

و البته شکست را ...

.....

..


 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:0 توسط رویا| |

 

 

 

 

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم !
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

.........

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:30 توسط رویا| |

 

 

HAPPY BIRTHDAY

 

                 اینم از تولد وبلاگم

بَح بَح چَح چَح  

 

البته هنوز یه چند ساعتی مونده هااااااا

ولی دیگه دیگه

می خوام یه فلشی برات بذارم اگه صداش اذیتت کرد

خفش کن

  

نظر بدی یا ندی دوست دارم

 
حالا بیا بلغت کنم
 
حالا دیگه می تونی بری
 
 
بابای
 
 
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:17 توسط رویا| |

 

 

خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی،بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را،روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین،پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین،آسمانهای اجاری



با نگاهی سرشکسته،چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری



صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده،گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی،پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی،نیمکت های خماری


رونوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم :

شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری


روی میز خالی من،صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها،نامی از ما یادگاری

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:41 توسط رویا| |

 

 

مدت زمانیست که من منتظرم

انگار قطار آرزوها گذشته بود

بدون آنکه توجهی به مسافر خسته خود کند

من ماندم و چمدانی خالی از امید

از دور دست قطاری دگر میرسد

صدایی آشنا فریاد میزند

مسافران ایستگاه مرگ را طلب میکند

و من به ناچار سوار آخرین قطار زندگیم میشوم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:40 توسط رویا| |


Design By : Night Skin